خب امروز روز عجیبی بود
نمیخواستم که بیام بریم باغ ولی اومدم
اونجا هم خیلی سعی کردم که اوکی باشم.فک کنم انقد خوب بودم که نفهمیدی حالم بده.ینی نهایتا فک کردی با تو یکم سنگینم و اینا.
نمیدونم
روز جالبی بود.ینی درسته اگه همین اتفاق توی حال خوشم میفتاد احتمالا خیلی دوسش داشتم و کلی روحیه میگرفتم باهاش،ولی بازم خوب بود توی همین حال هم.
ینی بهم انگیزه و امید و این چیزا نداد .ولی یه لحظات بهتر از توی خونه واسم ساخت.البته هی وسطاش حالم بدتر میشد ولی خب...
نمیدونم اصا یادمون میمونه این روزا بعدا؟
من که روز به روز فنای بیشتری دارم:)) ۵سال دیگه که به فنا تر باشم امروزو چجوری یادم میاد؟
مافیا بازی کردیم و اون بازی کدنیم و اینا.و یادم میاد با دنیا قهر بودم و توام باهام قهر بودی...
چقد دلم میخواس بغلت کنم یه جاهایی.چقد دلم میخواست بغلت کنم و گریه کنم یه جاهایی ولی همین بغل کردن رو هم پیرهن عثمون کردی:))
جلوی خودمو گرفتم و هیچکار نکردم.توام که جلوت گرفته هس کلا:))
همه ی چیزای یه طرفه...
چقد واست کم اهمیتم
سرم درد میکنه.روزهاست درد میکنه.و پامم به شدت درد میکنه.تو ماشینم که بودیم داشت کنده میشد
ولی همه ش چه اهمیتی داره.دنیا همیناس و من توش هیچی نیستم.بذار حداقل یکم درد بکشم
الانم با سر درد میخوابم و امروز خاطره میشه
همین
دست و دلنوشته های ممنوعه...ما را در سایت دست و دلنوشته های ممنوعه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 150