دیروز بود که صب رفتم دنبالش(اولین بار بود به کلاس ساعت ۸ رسیدم چون انگیزه داشتم) .باهم رفتیم کوه یه جاهایی که وقتی من ناراحت بودم باهم رفته بودیم
اولش که کلی مزخرف و تلاش من برای شاد کردن فضا
اما تهش کل ماجراهارو توضیح دادم واسش
ینی گفتم دلایل زیادی حالمو خراب کرده بودن و من ضعیف بودم و از کنترل خارج شدم و گند زدم
نزدیک ۳ ساعت حرف زدیم و راه رفتیم و هی تیکه انداخت و هی تلاش کرد هیچی خوب نباشه اما بود:دی
خیلی از رازهای شخصی خودمم بهش گفتم که یکم از این موضوع پشیمونم و امیدوارم اتفاق بدی در این زمینه نیفته
ولی خب قرار شد خوب باشه و مث قبل مهربون باشه
دیروز زیاد بهش امید نداشتم اما امروز اس دادم که ببین هوا چه خوبه لذت ببر اونم اس داد که آره واقعا خوبه و کاش ای ن روزای خوب دیرتر تموم بشن
فهمیدم که انرژی مثبت بهش رسیده
فعلا این جمع غما و درداش داره کمتر میشه و ایشالا منم دیگه گند نزنم و همه چی قشنگ باشه
اینم بگم که دیشب متین خوب نبود گویا یه بحثای ریزی با ن.د کرده بود که البته طبیعیه ولی خدا کنه زود اوکی شن خیلیییی خوب و ناز و ماهن
بعد به همین مناسبت رفتیم طرقبه چرخ زدیم حال و هواش عوض شه و شامم من مهمونشون کردم(خیلی زیاد شد خدایی دهنم سرویس شد) چون قول دادم اگه با پ اوکی شه همه چی ۳تا ناهار ۳تا شام بدم بهشون
دست و دلنوشته های ممنوعه...ما را در سایت دست و دلنوشته های ممنوعه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 133