غریب است و عجیب
دیروز اس داد بهم.گفت ببخشید که چیزی که برات خیلی مهم بود رو مورد سوال قرار دادم
حرفش منطقی بود.و خیلی انسانی.و زیاده انسانی!
من یادم نیست چی جواب دادم.واقعا یادم نیست.احتمالا مثلا گفتم که میترسم حالت خوب نباشه و ممنون که مسیج دادی
ولی بعدش جواب نداد
شاید توقع داشت حالا که داره اس میده منم مث آدم جواب بدم
شاید اصا مسیجم نرسیده بهش...
ولی من از همون روز دارم فکر میکنم.به اینکه چقد حالش خوبه؟
به قول فیلم پل چوبی " عشق ینی حالت خوب باشه "
اون مسیجش خیلی ترسناک بود
گفته بود همیشه کنار من میترسه و آروم نیست.
احتمالا راه عقلانی و انسانی و درستش اینه که بگم اوکی چیزی که تو میخوای رو انجام میدم
و چیزایی که باعث آژارت هستن انجام نمیدم
ولیی....
حاجی خیلی ترسناکه
ترسناکه
که هیچوقت آرامش و امنیت نداشته کنارم
که ترسوندمش،که اذیتش کردم،که ناراحتش کردم
که حتی وقتی 2ساعت باهم بالای کوه بودیم و حرف قشنگ میزدیم، وقتی رسیده خونه عدم امنیت و احساس خوبشو ریخته بیرون.ینی اینقد زیاد و عمیق بوده
قبول دارم که وقتی خودم خودم رو دوس ندارم، اگه اون دوسم داشته باشه به نظرم احمقانه میاد
ولی...
حالا دارم فک میکنم باید دل به چی من ببنده؟
ینی نبسته خب :))
فک میکنم چجوری میشه...
من چه فایده ای براش دارم؟
اگه حالشو خوب میکردم، اگه باعث قشنگی دنیاش بودم
اگه مث داستانا و فیلما و شعرا و ترانه ها وقتی حالش بد بود من بودم که میتونستم آرومش کنم
اگه مث داستانا و فیلما و شعرا و ترانه ها من بودم که میتونستم وقتی خسته و بی انگیزه میشه کنارش باشم، فرقی نمیکرد چقدر فرق داریم.خوشحال بودم که پیششم.
ولی وقتی حتی نحوه ی آروم کردنش رو هم بلد نیستم، که چندبار سر همین بحث کردیم که وقتی درددل میکنه زر نزنم، وقتی حالا همه ی اتفاقات مهم رو هم بهم نمیگه چون احتمالا وقتی گفته شون خوب عمل نکردم ، وقتی پیش بقیه از من میترسه ، وقتی هیچ اتفاق مثبتی وقتی دوتایی هستیم نمیفته، تازه اگه نادیده بگیریم که فک میکنه نوع دیدارهامون فرق میکنه و من نوع خاصی از دیدار رو بیشتر میپسندم ....
اینا همه ش وابسته به رفتار من بوده ها.گلایه ای ازش نیست
فقط همه ی اینا باعث فکر شده در من
بهش مسیج بدم بگم اوکی ببخشید من دیگه شوخی نمیکنم تیکه نمیندازم آشتی؟
مشکل بزرگتر از این حرفاس.مشکل به بزرگی خود منه این وسط
خیلی زیاد دوسش دارم.خیلی.اونقدی که باز تو همین 2 روز خوابم بهم ریخته و از صب تا شب تو سرم صدای خودمو میشنوم که با خودم حرف میزنم و صداهای بیرون برام عجیبه
انگار خودمو تو قفس کردم و دارم با خودم شکنجه میدمش....
خودم علیه خودم....
میدونم که تنها شانس زندگی من پ بوده و هست
میدونم که تنها موجودی دنیای من پ بوده و هست
میدونم که نهایت خواسته های من پ بوده و هست
ولی
انگار تنها شانس پ همینه که من نباشم تو دنیاش
نمیخوام دنیاشو نابود کنم
بازم فکر میکنم....
دوست دارم پ
گفتی دیگه بهت نگم
دوس داشتنم در شان تو نیست
اینجا که میشه بگمش؟
دوست دارم
دست و دلنوشته های ممنوعه...ما را در سایت دست و دلنوشته های ممنوعه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 118