دیروز اس داده بود که چقدر هوا خوبه بریم طرقبه راه بریم.
ظهر اول میخواستیم با م.ذ و عرفان بریم
بعد میخواستیم با متین و ن. بریم
بعد هیچکس نیومد تصمیم گرفتیم با عماد بریم
رفتم دنبالش بیمارستان.اومدیم رفتیم دنبال عماد
عمادو برداشتیم.از سفر اومده بود.یه 20 دقیقه باهاش بودیم چون کلاس داشت.
بعد من تو همون 20 دقیقه یه شوخی با پ کردم که ناراحت شد....
بعدش عمادو گذاشتیم گفتیم بریم طرقبه
رفتیم یه جا واستادیم یکم پیاده رفتیم
یه جا رو همینجوری انتخاب کردیم رفتیم ناهار
طبق معمول دوتا غذا گرفتیم و بیش از 70 درصدش موند...
حرف زدیم باهم
امممم
یادمه ازش پرسیدم که تو میتونی یه روز با یکی دیگه بیای بشینی اینجا غذا بخوری؟
گف آدم اگه بگه نه دروغ گفته
گفتم اصا میبینی روزی رو که با یکی دیگه باشیم اینجا؟
گفت آره تجربه نشون داده میشه
10 سال دیگه هم نه، 4سال دیگه میبینیم همو....
و یادمه که گفت قطعا....
و این دومین ضربه بود
بعدش اومدیم بیرون از یه مسیر پیاده رفتیم بالا
اما تهش بسته بود برگشتیم تو ماشین
رفتیم پشت شب چراغ ببینیم چخبره
ماشینو گذاشتیم
رفتیم
از یه رودخونه طوری بود قرار شد من بپرم اگه پریدم جایزه م بوس باشه
2 3 بار کمترشو پریدم بعد خودشم پریدم
بعد رفتیم از سنگا بالا
یه جای خیلی ترسناکی بود برای بالا رفتن ولی همینجوری رفتیم
رفتیم
وسطاش گیر کرده بودیم :))
رسیدیم به یه سوراخی توش خارپشت (جوجه تیغی) یا یه چیزی تو این مایه ها بود :))
رفتیم رفتیم تا بالای بالاش
چند باری نزدیک بود بیفتیم و گیر کرده بودیم
ولی اون بالا خیلی خوب بود
میرسید به یه زمین دشت مانندِ صاف بزرگ
نشتیم رو سنگ و حرف زدیم و باد خوردیم و عکس گرفتیم
بعد چند بار منو زد منم زدمش.کاملا شوخی بودا
بعد تو مسیر برگشت داشت فک میکرد که چرا وقتی اون منو میزنه منم باید بزنمش ....
خلاصه خورشید داشت غروب میکرد اومدیم پایین
دیر شده بود
سوار ماشین شدیم
باهام حرف نزد.ینی حرفی نزدیم
رسیدیم خونه
پیاده ش کردم
تشکر کردم
رفت تو
شبشم یکم اس دادیم بهم
بعدش فضا سنگین شد
من شب بخیر گفتم خوابیدم
صب امروز یه متن خیلی فاجعه ازش دیدم
2ساعت گریه کردم
بعد یه چیزی براش نوشتم
متنش خیلی بد بود.خیلییی.نمینویسمش که تا جایی که میشه یادم بره
رفتم خونه علم
اونم زنگ سوم اومد
بعد بارون اومد
همه صب کردیم بارون تموم شه
با ماشین اومده بود قرار شد مارو هم برگردونه
کوچه ها پر از آب بود.خیلییی آب بود
تا زانو خیس شدیم تقریبا تا به ماشین رسیدیم
هیجان انگیز و نو بود اون لحظات
بعدم پارک پیاده شدم
اومدم خونه جوابشو خوندم
بازم خوب نبود
ناراحت کننده بود
نوشتم چیزی ندارم میخوابم
و نشستم اینجا....
بارون میاد
دل منم گرفته
بیشتر از دل گرفتن
حالم باز خوب نیست
ولی برای اون 2 3 روز
خیلیی شکر میکنم خدارو....
دست و دلنوشته های ممنوعه...ما را در سایت دست و دلنوشته های ممنوعه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 124