دیوانگان :))

خرید بک لینک
دیشب انقد خوب بودیم باهم.داشتیم حرف میزدیم

بعد یهو چی شد؟من رفتم خونه مادربزرگم اون دیر جواب داد من چیز کردم خودمو

بعد که اومدم یکم فضا سنگین تر بود البته ولی بازم خوب

بعد گفت حالش بده

من گفتم شنونده میشم حرف بزنه

بعد کم کم بحث شد

اصا بحث ما هم نبود.داشتیم بحث انتزاعی در مورد شرایط دنیا در 5000سال تاریخ میکردیم

یهو منو نقد کرد

من عصبانی شدم دعوا کردم.داغون

بعد دعوا شد

بعد من پشیمون شدم

عذرخواهی کردم

بعد برگشتیم سر چس ناله ها

بعد گفتم اگه میخوای برم

بعد گریه کردیم

بعد سر درد شدیم

ساعت 4 خوابیدیم

امروز ولی

روز خوبیه

هرچند ندیدیم همو بازم

هرچند....

سر دردمونم بهتره

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 14:37 توسط امیر |
دست و دلنوشته های ممنوعه...

ما را در سایت دست و دلنوشته های ممنوعه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 22:36

صفحه بندی