اممم و گفتی حالت خوب نیست
و گفتی که صحبت نکنیم
ینی من داشتم قربون صدقه ت میرفتم و دلیل رو جویا می شدم
تو خیلی بد بهم گفتی که همیشه اینجوری میشه که تو حوصله نداری و من ناراحت میشم و دعوا میشه
پس پاشم برم که به اونجاها نرسه
اما این خیلی بی انصافی بود...من داشتم سعی میکردم هم کلامت شم
به خودتم که چیزی نگفتم
تازه ظهر با فکر اینکه شاید بشه بریم نمایشگاه کتاب چقد ذوق کردم
اممم
امم
و امروز اولین نامه م به تو رو نوشتم
عنوان این نوشته هم دلیلش همون نامه س
هیچ حسی در تو ایجاد نکرد اینقدر فکر و نقشه و تلاش و نگارش
بدم میاد که هیچوقت
هیچ چیز من
نمیتونه تورو به وجد بیاره
ایشالا فردا بهتر شی
ایشالا خوب خوب خوب باشی :***
منم با خودم و دنیا و ....کنار میام
دوووست دارم خل
هعییی
ما را در سایت دست و دلنوشته های ممنوعه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 104