صدای پرنده ها میاد.صدای طبیغت میاد.صدای باد میاد یه وقتایی.و بوی خورشید
زنده بودن تو این هوا هم البته حس خوب و قشنگیه
اممم
آها میخواستم دیروزو بگم
دیروز از اونجا شروع شد که رفتم دنبالش باهم رفتیم
طبق معمول من دیر رسیدم :)) و مثل هفته ی پیش ساندویچ گرفته بود باهم بخوریم
ولی اینبار یدونه گرفته بود (دیگه فهمیده وقتی دوتایی باهمیم من کاملا بی اشتهام :)) )
البته هفته پیش ساندویچ رو میاورد جلو من گاز بزنم این دفعه سس زد داد دست خودم :))
بهش گفتم که مچ دستم درد میکنه
و گفتم صب با نبض بازوم بیدار شدم و هی نبض میزنه و رو مخمه
یه ژلوفن داد بخورم (حالا ژلوفن نه خواب آوره نه چیزی این چنین ، ولی من از همونجا لش کردم و خوابم میومد تا وقتی برگشتیم :)) )
باهم رفتیم و رفتیم سر کلاس .کلاس ما که خیلی خوب بود.دلم برای کلاس رفتن عمیق تنگ شده بود
بچه ها هم شیطنتاشون رو داشتن ولی خوش میگذشت
زنگ سومم قرار شد همه آروم با صدای نفس صحبت کنیم بچه ها تا آخر زنگ همینجوری بودن
از دونه دونه شون انرژی میگرفتم هرچند لش بودم و مچمم درد میکرد و بعدم وسط کلاس یهو نبض بازوم شرو شد و رفت رو مخم....
بعد یهو حس کردم چقد دوس دارم بغلش کنم
به خودشم شب گفتم
حاضر بودم 5 سال از عمرمو بدم 1دقیقه بغلش کنم فشارش بدم...
اما خب به ادامه ی درس پرداختیم :))
بعدم باهم یه جاهایی رو جارو زدیم و باهم برگشتیم.ساعت 6 بود گفت من 6.30 باید خونه باشم
بعد به یه آبمیوه رضایت داد که تا 6.30 برسه
بعد آبمیوه هم رفتیم بالای کوه :))
ینی دلش سوخت گفت بریم 2 دقیقه دور بزنیم
داشتیم میرفتیم بهش گفتم یادته پارسال ماه رمضون اینجا بودیم باهم؟
و دیدیم چقد زود داره یکسال میشه از اون خاطره ای که اذون میگفتن و ما بالای کوه نشسته بودیم و شهر رو نگاه میکردیم
بعد رفتیم نشستیم رو سنگ (باز یه آقایی هی به ما نگا میکرد :)) )
بعد یهو نفهمیدم چی شد که ناراحت شد
گفتم برگردیم که به درسات برسی
تو راه دس به سینه میومد به زمین نگا میکرد کاملا ناراحت
600بار پرسیدم چی شد چرا ناراحت شدی؟
اول که میگفت ناراحت نیستم
بعدم گف درونی بود اگه لازم بود میگفتم....الانم یادم رفت دیگه
خلاصههه
پایانش دخترمون ناراحت بود
ولی روز خوبی بود مجموعا
شبم باهم تصمیم گرفتیم زود بخوابیم
قبلش من یه بحث مفصل با مامانم داشتم که ناامید تر از همیشه شدم برای زندگی :))
که اصا دوس ندارم اینجا بگمش....
اممم
شبم که ساعتای 2
اتفاق بدی افتاد
بیدار شدم
(3 4 دقیقه الان داشتم به دیوار نگا میکردم چیزی نمینوشتم :)) )
دیگه
از ناراحتیا که بگذریم
تصمیم گرفتم دوباره نوشتن رو شروع کنم
هم شعر
هم تصمیم گرفتم نامه به پ بنویسم هر چند روز یدونه
اینجوریا خلاصه
برم که مسئول روزم دیر نرسم
دست و دلنوشته های ممنوعه...ما را در سایت دست و دلنوشته های ممنوعه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 144