توجه

خرید بک لینک
چقد این مدت شل و ول اینجا نوشتم

دیگه ثبت خاطره نیست.گذری و هروقت حال داشتم و هرچی حال داشتمه

فک نمیکنم از این افطار هایی که رفتیم باهم گفته باشم

یه بار با عماد و خواهر گرامیم رفتیم افطاری

یه بار با متین و احمد و ن.د رفتیم افطاری

یه بار دیگه هم بود.چرا یادم نیست :))

دعوا هم کردیم.همون شبی که با متین و احمد و ن.د رفتیم دعوا کردیم تو راه

قهر کردیم و حرف نزدیم....ولی وقتی رسیدیم پیش بقیه خوب شدیم

خیلی خوب بودیم ینی.در حدی که یه جمله ی تاریخی احمد گفت که حالا حالاها فک نمیکنم یادم بره

تو راه برگشت (که با متین بودیم سه تایی) گفت امیر واقعا 2تاییتون قدر همو بدونین

هم خیلی به هم میاین، هم خیلی آدمای خوبی هستین جفتتون

انقد که سر افطار مسخره بازی در آوردیم

ماست ریخت رو شلوارم پ :))

ولی دعوا هم کرده بودیم

دیشبم که خب کوچه گردان بود

من تو تیم افطاری بودم و اون برای همایش اومد کلا

یکم زمان هایی که باهم بودیم کم بود.خیلی کم بود ینی :))

صرفا باهم رفتیم یه کیسه پر کردیم.هیچ جای دیگه ارتباطی باهم نداشتیم

موقع برگشت هم که باباش اومده بود و برگشت.یه جا فقط رفتم با باباش سلام علیک کردم بعد از همشون خدافظی کردیم رفتن

تازه سوتی دادم به باباش گفتم مخلصم :))

هرچند که دیروز همه ی این هدف مشترکمون با همه ی بچه ها و آدمای اونجا، مخصوصا با پ، خودش شیرینی خاصی داشت

ولی ....

خب بازم گله دارم دیگه

میخواستم بگم چند وقته کمتر بهم توجه میکنه

ینی نمیخوام متوهم باشما.ولی یه جورایی انگار عادی شده براش همه چی

شاید عادی بوده حتی :))

آخرین باری که بوسم کرده رو یادم نمیاد حتی :))

شاید من خیلی هیجانیم

شاید اون دنبال روزای آروم بی تنش بی توقعه

امیدوارم اینجوری باشه و روزاش خوب باشه الان.من یه قدم مثبت بوده باشم تو زندگیش

شایدم بهم توجه میکنه نمیدونم

توجه میکنه بوس نمیکنه :))

خب چرت و پرتارو بذاریم کنار ولش کنیم :))

خوبیم.خدارو شکر

اممم

هیچی دیگه

همین دیگه

دست و دلنوشته های ممنوعه...

ما را در سایت دست و دلنوشته های ممنوعه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 104 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 10:21

صفحه بندی