قسمت سوم

خرید بک لینک
دیروز خبر داد که ظهر بریم ناهار

منم کلاسامو پیچوندم و رفتم دنبالش و رفتیم ناهار باهم

طبق معمول 3قاشق خورد ! من یکم بیشتر خوردم ایندفعه

تو رستوران که نشسته بودیم آ.م رو دیدیم با بی اف جدیدیش :))))

البته نیومدن تو رستوران ولی ماشینشون که رسید من به پ نشونشون دادم بنده خدا رفت تو دسشویی تا اینا برن

امم بعدش اومدیم بیرون از ساعت 1 تا 5 داشتیم رانندگی میکردیم و دور میزدیم تقریبا

تو راه دعوامون شد

یه رفتاری کرد که من ناراحت شدم و تشبیهش کردم به یه آدمی و ناراحت شد و گفت تو طرز فکرت نسبت به من همینه و منو شبیه همه ی آدم بدا میبینی و فلان....

خلاصه 2ساعت طول کشید آشتی کنیم

2ساعت سخت !

تهش دیگه آشتی کردیم رفتیم بالای کوه نشستیم یکم مشقای فرانسه ش رو نوشت

بعد رفتیم میلو رو برداشت بردیم پانسیون گذاشتیمش

بردمش کلاس زبان و قرار شد از همونجا بره خونه ی مامان بزرگش خدافظی کنه و تمام

من بهش گفتم تموم شد کلاست اگه میشد از خونه مامان بزرگت تا خونه برسونمت بگو باهم بریم

چون فک نمیکردم بشه برگشتم خونه

تا رسیدم خونه مسیج داد که تنهاست و میشه ببینمش

من باز خانواده رو پیچوندم رفتم بیرون و رفتم دنبالش (کلی معذرت خواهی کرد که نمیدونسته خونه ام و کلی قسم و آیه که پا نشو بیا فک کردم بیرونی و اینا البته...)

دیگه باهم برگشتیم تا خونه

ایستگاه مترو ماشینو گذاشتیم رفتیم که لواشک بخریم برا تو راهش که بسته بود لواشک فروشیه

رفتیم آبنبات چوبی پاستیل ترش بخریم ، رفتیم و انتخاب کرد و خریدیم و دم بیرون اومدن طرف پرسید قیافه شما چقد آشناس

گفتم آره همه میگن!

گفت از بچه های جمعیت نیستین؟فک کنم طرح کوچه گردان امسال دیدمتون

خلاصه واستادیم کلی در مورد جمعیت حرف زدیم و در مورد بازارچه آخر سال و غیره....

بعدم اومدیم بیرون رسوندمش خونه

خدافظی کردیم و رفت....

تا یکشنبه هم برنمیگرده بچه م

امیدوارم کاراش خوب پیش بره واقعا خیلی استرس داشت

منم دیشب نشد تکست باهاش خدافظی کنم خوابم برد

صب مسیج داده بود که رسیده قطر

امیدوارم مراحل بعدیشم خوب باشه و بهش خوش بگذره

از همین الان دلم براش یه عالمه تنگ شده...

دست و دلنوشته های ممنوعه...

ما را در سایت دست و دلنوشته های ممنوعه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 112 تاريخ: جمعه 28 مهر 1396 ساعت: 4:03

صفحه بندی