قسمت دوم

خرید بک لینک
خلاصه که رفتیم کوه.علیرضا و ب.ص هم گفته بودن شاید بیان که نیومدن (این دیگه باعث تعجب نیس :)) اونا خودشون شروع کننده ی این موضوع بودن هرچند ازدواج کردن ولی این نهادینه شده درشون!)

اممم وسطای راه نمیدونم چی شد (هنوزم نمیدونم ) که پر دستمو ول کرد و بعد هی من گفتم بگو چی شده چی شد چرا فلان.... و جواب نداد

دیگه این شروع قهرمون بود و یکم باهم حرف نزدیم ولی طبیعی

تو ماشین من و عماد بودیم + ک.د + پ.گ + پر

وقتی که داشتم ماشینو پارک میکردم بریم بالای کوه گفتم این یارو که داره از پارک در میاد چقد اسکله

گفت دیدی که راحت در اومد تو ترسیدی...

گفتم از چی ترسیدم اصا چی میگی؟!

بعد باز حرفشو با یه ادبیات دیگه تکرار کرد

گفتم نظرت چیه اول بفهمی من چی میگم بعد نظر بدی؟!

که دیگه دعوامون شد و رفتیم بالای کوه

اونجا هم رفت یه طرف دیگه نشست و عماد چند تا آهنگ زد و من رفتم پیشش که بیا آشتی کنیم

دیگه شونصد ساعت تلاش کردیم تا فقط قهر نباشیم ولی آشتی هم نبودیم

تو راه برگشت که دونفری بودیم یکم بیشتر حرف زدیم و تقریبا اوکی شدیم و قرار شد اگه دلش خواست فرداش دوباره همو ببینیم (که میشه دیروز)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۶ساعت 12:16  توسط امیر |
دست و دلنوشته های ممنوعه...

ما را در سایت دست و دلنوشته های ممنوعه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: جمعه 28 مهر 1396 ساعت: 4:03

صفحه بندی