باید گفته باشم احتمالا
انقد که قبل اینکه بیاد خودشو لوس کرد دیگه اه :))
ولی از چارشنبه که رسید با پر رفتیم دنبالش رسوندیمش هتلش
فرداش من باهاش رفتم بیرون ناهار بعد رفتیم پارک بعد با پر و اون رفتیم شام
جمعه هم باهامون اومد بیرون رفتیم یه روستایی نزدیک مشهد
با عماد و عرفان و م.ذ و پر و ن.م
کلی تو راه گم شدیم
کلی راهش ترسناک بود
ولی روی هم رفته روز فوق العاده ای بود.از مسافتای عادیمون دورتر بود و دور از شهر بودیم
صبحونه درست کردیم چه صبحونه ای!هرچند من حس بدی به عرفان و م.ذ دارم ولی خوب بود بیشترش
جز آخرش که بلند شدن بچه ها که یکم برن راه برن و خودشون یادآوری کردن که وسایل اینجاست نمیشه همه بریم!
ن.م گفت میمونه.من دیدم مهمونمونه گناه داره گفتم منم میمونم
بعد یه پرانتز دیگه هم لازم داره ماجرا :)) قبلشم به پر گفتم یه دقه پیشم بمون بعد برو گفت نه عزیزم دیرم میشه باید زود برگردیم
بعد رفتن به ساز زدن و دور هم بودن تا 1 ساعت و 20 دقیقه بعدش!
اینکه اصا چرا رفتن وقتی وسیله ها اونجا بود، و اینکه چجوری 1 دقیقه پیش من بودن باعث دیر شدن بود ولی 80 دقیقه اونجا بودن باعث دیر شدن نبود برام حل نشد!
ما دیگه داشتیم یخ میزدیم آخراش پاشدیم با ن.م آتیش روشن کردیم...
بعدشم بدو بدو برگشتیم و من ن.م رو با اتوبوس فرستادم بره خودمم رفتم کلاس گیتار
دیگه شبم نشد برم برسونمش راه آهن رفت خودش....
هنوزم نرسیده فک کنم ! تا 11 اینا که هنوز تو قطار بود
منم دلم براش تنگ شده این 3 روز خیلی پیش هم بودیم
امیدوارم مشکلاتشم حل بشه
خیلی تجربه ی دلچسبی بود که یه دوست از یه شهر دیگه 2 3 روز بیاد که فقط منو ببینه و کار دیگه ای نداشته باشه....
البته اگه قبلش هی ناز نمیکرد و قهر نمیکرد بهتر بود :))
اممم
با پر هم قهریم تقریبا
ینی 2-3 شب پیش فک کنم بحث کردیم
از کجا شرو شد اصا؟
آهااا
چارشنبه بود
نه نه پنجشنبه بود
داشتم بهش میگفتم که تو منو قضاوت میکنی و این اوضاع رو برام سخت میکنه
بعد یهو شرو کرد به تخریب که تو اون کتاب خوندات بگنجون فلان و یاد بگیر فلان...
بعد ازش پرسیدم که اگه کتاب خوندن منم مسخره میکنی دیگه چی در من وجود داره که به نظر تو خوبه
چه چیزی هست که من دارم؟من چه کاری رو درست انجام میدم؟....
گفت جوابش پیش من نیست!گفت قبلا همین سوالارو اون پرسیده و من جوابی ندادم و اونم الان جوابی نمیده
صب جمعه که رفتیم بیرون خیلی خوب بود.تا قبل اون 1 دقیقه و 80 دقیقه!بعدش تو کل برگشت حرف نزدیم باهم
دیشبم بهش گفتم حالم گرفته س یکم باهام حرف بزن هی گفت حرفی نیست چی بگم فلان
بعدشم خوابیدیم و هیچی به هیچی
باز دیشبم کابوس دیدم.بیدار شدم ولی گفتم باز تو گروها چیزی بنویسم خیلی حس چس ناله داره
الان خوشحالم که ننوشتم!ولی وقتی یهو 3 4 صب با کابوس پا میشم و به شدت ترسیدم دوس دارم با یکی صحبت کنم یا حداقل حرف بزنم و اون بعدا بخونه.ینی کمک میکنه به کنار اومدنم....اما خب وقتی از اون لحظات دور میشم خوشحالم که اینکارو نکردم
از اون قهراس که میدونم هیچ تلاشی برای بهبودش نمیکنه.تهش اینه که 2 3 روز حرف نزنیم بعد بگه اگه برای هم خوب نیستیم یا حس خوب بودن به هم نمیدیم بهتره باهم نباشیم
ازون قهراس که من ناراحتم ولی تهش من باید بگم ولش کن حله بیا خوب باشیم
ولی فعلا ناراحتم و توان این کارارو ندارم....
تا ببینیم چی پیش میاد....
دست و دلنوشته های ممنوعه...
ما را در سایت دست و دلنوشته های ممنوعه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 105